باد مرا با خود برده است.
《 دلم می خواهد خودم را از تنم در بیاورم.آن قدر بشورم و بچلانم تا ته استخوان...
که خاطره ها کف کنند و تمام خستگی ها و دردهایی که هیچ کدامشان اسمی ندارند؛
از لای انگشتانم بچکند و بروند...
بعد خودم را مثل یک پیراهن کهنه...روی طناب حیاطمان پهن کنم و فردا بیایم و ببینم؛ باد مرا با خود برده است.》
مرتضی پور کریمی
